محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

764

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خبر بهرام شوبين و حربهاى وى و محمّد بن جرير حديث بهرام چوبين تمام نگفته است ، و من به كتاب اخبار عجم تمامتر يافتم و بگويم . گفتا : چون ديگر روز هرمز مردمان را گرد كرد و از ايشان مشورت خواست كه اين حرب ترك را كه شايد ، هم بهرام چوبين را گفتند كه وى مردى مبارز است و سوار . پس مردى از ميان آن مردمان بر پاى خاست نام وى سحنان ، از سرهنگان بزرگ و گفت : زندگانى ملك دراز باد ، ملك مر پدر مرا ، مهر استاد ، شناسد و خدمت وى داند مر ملك نوشروان را ، و اكنون پير شده است و به خانه اندر مانده و به خدمت نتواند آمدن كه از خدمت مانده است . هرمز گفتا : نيك دانم پدر ترا و او را بر من حقّ است كه وى بود رسول نوشروان به خاقان ترك جدّ من كه مادر مرا بياورد سوى نوشروان . پس سحنان گفت : من دوش پدر را گفتم كه ملك هرمز مهتران را گرد كرده است و همى كسى جويد كه پيش شاه تركان فرستد . پدرم گفت : كه اندر اين كار مرا علمى است كه اگر مرا بخواند و بپرسد من او را بگويم . هرمز گفتا : بخوانيدش . او را بخواندند پيش آن همه خلق . وى ضعيف شده بود ، بر اسب نتوانست بودن به محفّه اندر نهادندش و بياوردند . هرمز او را برّ كرد و بنشاند و او را گفت : بر من ترا حقّ بسيار است ، و به سعى تو بود كه مادر مرا بنزديك نوشروان آوردى و محلّ تو بدان جاه است كه با تو مشورت كنم اندر كارهايى كه اندر ملك افتد ، و همى نبينى كه ما را از اين خالان ما و قرابت ما چه